خرید بک لینک
انگاری نمیشه ساخت باهاش،نمیشه موند دیگه. یه حس درونیه که نمیذاره باهاش خوب باشم، همیشه دوست دارم له کنمش و خردش کنم، همیشه دوست دارم برونمش.

بعضی وقتا فکر میکنم ای کاش با یه ادم جدید اشنا شم یا ای کاش بتونم مثل یه دختر مستقل زندگی کنم، البته نمیشه.. الان دیگه همه میدونن ما باهمیم، یه سال میگذره از دوستیمون، البته از اشناییمون حدودا دوسال، تقریبا همه ما رو دیدن باهم تو این دو سال. جدا شدم ولی بازم به عنوان یه سینگل شناخته نمیشم همه بهم میگن خفه شو بابا دو روز دیگه اشتی میکنین. شایدم به خاطر اینه که تو این مدت ما به عنوان یه زوج بی نقص که هیچوقت هیچ مشاجره ای باهم نداشتن بین بچه ها شناخته شده بودیم و این باعث شده کسی جداییمونو باور نکنه.

الانم که میگه مامانم میخواد با تو و مامانت حرف بزنه، گفتم من از انتخاب تو مطمعن نیستم و نمیخوام باهات دوست بمونم اونوقت زندگی؟؟! ینی نشد بگم بس کن هیچ کدوممون الان شرایطشو نداریم نه تو نه من. نمیخوام اینجوری با این شرایط زندگی رو شروع کنیم. خیلی گمم..

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 21:9 توسط نویسنده |

برچسب: نویسنده: نگار زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 0:06

صفحه بندی