خرید بک لینک
نوشتن ارومم میکنه. من احمقم که به میم پیام دادم. ای کاش هیچوقت نمیدیدمش. ای کاش هیچوقت دوباره نمیومد تو زندگیم. همه ی پیامای امروزمو پاک کردم اگه بره تو چتمون میفهمه. آخه من چمه! من که تو یه رابطه عالیم.. چرا میم از ذهنم نمیره..

اگه بهش نمیفهموندم که تو رابطه ام بهش میگفتم دوسش دارم.. یعنی انقد پیش رفتم امشب.. نمیدونم چمه..

اولش فقط شوخی بود برام، ترم 1 اومده بود پیشم که بریم بگردیم. مثل دوتا دوست. اولین بارمون بود که همو میدیدیم. قد بلند و لاغر بود با پوست سفید و موهای مشکی، عینکی بود. قرارمون چندتا کوچه پایین تر از خوابگام بود. از تاکسی که پیاده شدم نمیدونستم کجاست اصلا نمیدونستم ماشین داره یا پیادس. وایساده بودم اونجایی که قرار بود همو ببینیم و دور و برمو نگاه میکردم تا یهو دیدم تو ماشینه و داره میخنده بهم. یادمه اون پالتو پاییزم که مخمله و مشکی و سبزه رو پوشیده بودم با روسری ساتن مشکی. تو ماشینش نشستم کلی خندیدیم گفت کجا بریم؟ یادمه اون روز یه عید مذهبی بود و همه جا بسته بود. تا طرفای خزر شهر رفتیم و دیدیم همه ی کافه ها بستس اونم داشت شهرو بهم یاد میداد، آره، به این بهونه باهام قرار گذاشته بود اصلا. که شهرو یادم بده. بهش گفتم یه کافه هست ولی داخل پاساژه، بریم اونجا؟ اونم قبول کرد. کلی مسخره بازی در اوردیم. وقتی رسیدیم رو به روم نشست. میم دماغشو عمل کرده. یادمه هیچوقت دوست نداشت عکس قبل عملشو ببینم. هیچوقت. رو به روم که نشست نمیتونستم خیره شم بهش. تیکه تیکه نگاش میکردم و نگامو میدوختم جاهای دیگه. خیلی خوشگل بود از نظرم و خیلی جذاب. من عاشق صداش بودم. صداش نوازشم میداد. وقتی میگفت من عاشق دخترم. دوست دارم دختر داشته باشم در اینده. ای قربون دخترم برم من. میخواستم بمیرم واسه این حرفش و لحن صداش وقتی اینو میگفت. اون روز تو کافه از خودش گفت از اینکه اگه بیشتر میخوند میتونست بره دانشگاه دولتی از اینکه یه دوست دختر داشت و اونو واسه چی ول کرد از اینکه چندتا خواهر و برادر داره و زن مورد علاقش که باید یه دختر عشوه ای باشه و با ناز صداش کنه میییم و اونم دلش از جا کنده شه و بگه جااانه میم. کلی خندیدم بهش. بهم گفت چندتا مخاطب پسر داری تو گوشیت؟ گفتم سه تا. گفت مگه میشه. گفتم آره بیا ببین اگه باورت نمیشه. گفت نه. بابام زنگ زد اون موقع منم رفتم یه گوشه حرف بزنم که صدای آهنگ کافه رو نشنوه و فک کنه من خوابگاهم. نمیدونین چجوری داشت نگام میکرد چه دلبرانه... با یه لبخند قشنگ...

شما بودین عاشق اون قیافش نمیشدین؟

اون روز رفتیم پارک رفتیم دریا حدود 4-5 ساعت باهم بودیم. آخرشم نمیخواست بره. یادمه کنار دریا که جلوش وایساده بودم و داشتم با ذوق راجع به یه چیزی حرف میزدم زیر چشمی یه نگاهی به هیکلم انداخته بود. فک کنم بفهمین منظورمو. من جا خوردم ولی به رو خودم نیاوردم. ولی بعدا کلی خندیدم به این حرکتش.

یادمه اون روز که رفتم خونه کلی تعجب کردم کلی گریه کردم باورم نمیشد که عاشق شدم بعد این همه مدت. قشنگ بود و غیر قابل تحمل برام. فرداش بهم خبر دادن که مامانم تصادف کرده اما جزییه و باید بیمارستان بمونه. طرفای شب فهمیدم. میخواستم شب برم خونه که به میم گفتم اونم گفت یه ربع صبر کن. من نمیدونستم چرا باید صبر کنم فک کردم نمیتونه حرف بزنه اون لحظه. ولی دیدم 20 دقیقه بعد دم خوابگام بود. رفتم پیشش، کلی باهام حرف زد و ارومم کرد. منو برد اسکله. خیلی قشنگ بود که رو اسکله باهاش بودم. بعدش منو برد خوابگاه. اون شب حس کردم دوسم داره..

رفتارمون بعد اون شب عالی بود. ازم میپرسید خانوادم چیکارن. خونمون دقیقا کجاست. عکس خانوادمو میخواست. کلی عکس از خودش و دوستاش و خانوادش برام میفرستاد. نان استاپ حرف میزدیم تا که رسیدیم به آخر هفته یادمه دم دمای اذان بود که از خواب پریدم. گوشیمو چک کردم و دیدم یه پست غمگینانه ای گذاشته. منم بهش پی ام دادم که چی شده و کلی حرف زدیم و ارومش کردم. تهش گفت من از تو خوشم میاد بیا دوست شیم . واای خدایا چقد متنفرم از تعریف کردن این تیکه. میم همیشه آدم اسلویی بود خیلی کند بود. اصلا دیوونه بازی نداشت. تهش این شد که من گفتم بیا دوست دختر و دوست پسر باشیم و ببینیم تهش چی میشه. اونم قبول کرد. و من فک میکنم یکی از مهم ترین مشکلات رابطه ی من و میم همین بود که من پیشنهاد دادم بهش. البته خودش که میگفت اینطوری فکر نکن. نمیدونم چی شد و چطور شد ولی میم هنوز برام نیمه تمومه.. هنوز..

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:17 توسط نویسنده |

برچسب: نویسنده: نگار زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:39

صفحه بندی