یعنی در واقع فقط با همین دو نفر قهرم ولی تازه متوجه این موضوع شدم... تازه فهمیدم دنیام به اندازه ی این دو نفر کوچیک شده..
بحثم با هر دوشون سر بی توجهی بود! البته اینکه هیچکدومشون تایم پرپرم تو ذهنشون نیست و مراعات حالمو نمیکنن هم بی تاثیر نبود! به هر حال نتیجه ی بحثم بامامان به اینجا کشید که گفتم کل آخر هفته رو تو اتاقم میمونم تا برم خوابگاه. ولی حواسم نبود که غذا بیارم تو اتاقم. در حال حاضر یه لیوان آب، 6تا آلوچه و یه دونه از این شکلاتا که تو دهن نگه داشته باشی میترکه دارم تو اتاقم. صدای قار و قور شکممو میتونم از الان بشنوم..
و جالبه واسم که این دفعه تو دعوا مستر بیگ برگشت گفت بیا کات کنیم. همیشه من میگفتماا، یه بار خواستم خانوم باشم نشد. اولین بارشه که اینو میگه ولی کاری میکنم که آخرین بارش باشه.. (از این استیکر عصبانیا که دود از دماغش میزنه بیرون)
برچسب:
نویسنده: نگار زارعینیا