آبان...
آذر...
دی...
بهمن...
اسفند...
کلی گذشته از آخرین باری که تشنج های مغزیمو اینجا خالی کردم، میدونین چیه؟! شاید از قصد ننوشتم که جار نزنم و نگم که دارم تو چه وضعی زندگی میکنم.. خیلی سوالای بی جوابی تو مغزم بود که تونستم به جواب همشون برسم.. خیلی سوالا..
بذارین از اول بگم...
آبان ماه من یه دختر تنها بودم با یه شکست بزرگ، با اصرار دوستام وارد یه اکیپ شدم، چیزی که اونا رو متمایز میکرد با بقیه، رو بازی کردنشون بود ینی شیشه خرده نداشتن. یکی از اونا از من خوشش اومد، قدش بلند بود اما نه خیلی، وکیل بود اما بیکار، تنها چیزی که میتونست منو قانع کنه نزدیکش به محل زندگیم و داشتن یه زبون محلی مشترک و یه مذهب بود، نمیدونم یادتون میاد یا نه اما اینا مشکلاتی بود که با مستر بیگ داشتم و مخالفت خانوادش باعث جدایی ما شد، یعنی تا فهمیدم که مخالفن جدا شدم، به چه قیمتی میموندم؟ که بگن دختره خودشو آویزون پسر ما کرد و مذهبمو مسخره کنن و هزار تا چیز دیگه!! بگذریم، خواستم یه فرصتی بدم اما نه به اون،به خودم، که ببینم میتونم مستر بیگ که عاشقشم رو فراموش کنم که ببینم میتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم یا حتی از کس دیگه ای خوشم بیاد!! بعد یه مدتی چتامون تو گروه شروع شد و اینم از طریق دوستم فهمیده بود که من سینگلم، هفته ای یکی دوبار باهاشون میرفتیم بیرون. اما.... اما بد دهن بود، خیلی!! نه که فحش بده آ، کلا مدل حرف زدنش اینجوری بود، دهن که باز میکرد حرف میزد حالم بد میشد از بی شخصیتیش و خوار بودنش! واقعا یه پسر چرا باید فکر کنه اینا باعث کول بودن و شخصیتش میشه؟؟! بدم اومد ازش، تا اینکه یه روز بعد اینکه دید واقعا تمایلی به دوستی باهاش ندارم بهم گفت چقدر ادا تنگایی!!! و منم...
میدونین دیگه، ریدم بهش و به دوستاش و بلاکش کردم و از این جور چیزا...
چیزی که بعد تموم شدن این قضایا فهمیدم این بود که گور بابای هم زبون بودم، شخصیت میارزه به همه چی..
رسیدیم به دی ماه..
تو اینستا میگشتم که تو قسمت ساگستد میم رو دیدم. میم اولین بود، کسی بود که واقعا عاشقش بودم.. دوسال میگذشت از دوستیه دوماهمون.. رفته بود سربازی و قطع رابطه کرده بودیم.. با دیدنش کلی با خودم کلنجار رفتم کلی تو خودم شکستم بابت یاد آوری اون روزا کلی مردم.. یادم اومد که تولدش کلی سورپرایزش کرده بودم یادم اومده بود که موقع دعوا وقتی از ماشینش پیاده شدم با عصبانیت تا برسم خونه با سرعت کم دنبالم میومد تا مطمعن شه سالم رسیدم.. یادم اومد وقتی گفته بودم جدا شیم اشک تو چشاش جمع شده بود و دستمال تو دستش رو مثل بچه ها موقع ناراحتیاشون گوله گوله کرد.. یادمه روز اول که دیدمش گریه کردم تو تنهاییم چون باورم نمیشد عاشق کسی شم.. ولی اون یهو رفت. مث تموم شدن یه قصه درست وسط جمله. انقد یهو رفت که نتونستم باور کنم که هر غلطی کردم که فراموشش کنم که دست به هزارتا اشتباه زدم و درست مستر بیگ بود که اومد و زد تو صورتم که دختر به خودت بیا رفته که رفته، لیاقتت رو نداشت، ماهگرد رفتنشو جشن گرفته بود واسم و موقع بریدن کیک منو ارزو کرد، مستر بیگ بود که منو نجات داد وگرنه معلوم نبود که تا کجا میرفتم، داشتم میگفتم... بهش رکوست دادم، اونم قبول کرد 20 مین بعد! دایرکت دادم "واای پسر خودتی؟؟ چقد بزرگ شدی " نمیدونستم جواب میده یا نه!! خونده بود. جواب داد " وای فلانی خودتی؟ فک میکردم الان منو ببینی با چوب میزنیم"، کلی خندیدیم.. بهم گفت فک میکردم تو اون لحظه بهترین تصمیمو گرفتم اما وقتی پامو گذاشتم تو پادگان تازه فهمیدم چه گندی زدم، گفت من براش بهترین بودم و دختر دیگه تو این دنیا نیست که مثل من بوده باشه براش، گفت متاسفه که اون کارا رو کرده، کلی گفت..
یادمه یه حرفی زده بود به مبینا که آره من بیمارم و به خاطر همین جدا شدم چون نمیخواستم دختری که دوسش دارم منو اینجوری ببینه و بیماریمم اصلا قابل بهبود نیست و از مطی خواست که به من نگه، دوماه از سربازی رفتنش میگذشت که من فهمیده بودم و نمیدونین که چه به روز خودم اوردم چقدر گریه کردم چقدر به خودم فحش دادم چند بار به خط خاموشش زنگ زدم و پیام دادم! تو چت همون شب برگشته بود گفته بود " اون دوستت چطوره؟ همونی که سرم سوار شده بود و واسه پیچوندنش مجبور شدم یه دروغی بهش بگم".. فک کنین چقد وقیح! یه دروغی واسه پیچوندن بهش بگی؟؟ لعنتی من مّردم با دورغت! من یه عمری رو با گریه واسه اون حرفت سر کردم، من کلی واست دعا کرده بودم لعنتی!!! اما چیزی نگفتم فقط گفتم خوبه و خندیدم.. دلم شکست از حرفش.. شمارشو داد بهم که تو تلگرام داشته باشیم همو! اسکرین شات چتش رو واسه دنیا و مژگان فرستادم، هردوتاشون گفتن این هنوز میخوادت و مواظب باش و از این حرفا، جفتشونم کلی خوشحال شده بودن از این اتفاق، منم شده بودم، یه رویا بود برگشتن میم برام!! فک میکردم باهم صمیمی میشیم و دوباره خوب میشیم اما ای دل غافل...
پیام نمیداد، پیام میدادم دوساعت بعد سین میکرد و جواب میداد بعضی وقتام جواب نمیداد.. نبود.. دیگه مال من نبود.. دیگه دلش با من نمیلرزید.. مطمعن بودم که منو نمیخواد.. چند وقت بعد سهراب که دوست میم بود بهم پیام داد، شمارمو نداشت از میم گرفته بود حتما! گفت سلام خوبی؟ منم گفتم مرسی. دیگه نه اون چیزی گفت نه من!!! مونده بودم تو کارای میم! بدم اومد از بی محلیاش! یادم اومد این حسو وقتی قبلا باهاش بودمم داشتم، کلی فکر کردم تا یادم اومد.. میم از دختری خوشش میومد که به خودش برسه نه معمولی و ملایماا، انگار زیر دست یه آرایشگر ماهر بوده و اومده باشه، باید همیشه آرایش پّر و شدید داشتم وقتی کنارش بودم و ارایشمم باید منو سن بالا نشون میداد، همیشه باید لاک داشتم و اگه دو روز پشت هم میومد دنبالم باید لاکای این دوبار باهم متفاوت بود و نه فقط لاک معمولی،حتما باید طرحای خفن داشت روش و در واقع باید تبدیل میشدم به کسی که نیستم.. این کارا آزار محض بود برام. یاد مستر بیگ افتادم که میگفت تو بدون ارایش قشنگ تری و ارایش قشنگیاتو میپوشونه و میگفت نمیگم لاک نزن کم بزن تا ناخونای خانومم اسیب نبینن، یادم اومد که مستر بیگ واسش مهم بود که خود واقعیم کنارش باشم نه با یه لعاب! نه که از ارایش بدم بیاد، فقط نمیخوام زور بالا سرم باشه و فک کنم اگه یه روز ارایش نکنم ممکنه طرفم بپره، ممکنه یه روز حال نداشته باشم به خودم برسم یا اصلا مریض باشم!! نمیشه که همیشه ادم در بهترین وضعیتش باشه!! و جالب اینجاست که همیشه مستر بیگ برنده میشد...
بیخیال میم شده بودم که به گوشم رسید دنیا داره مخ مستر بیگ منو میزنه، ریکلس بودم به تخمم گرفته بودم و اون لحظه بود که فهمید چقدر واسم باارزشه..
بقیه رو بعدا مینویسم..
برچسب:
نویسنده: نگار زارعینیا